Monday, January 19, 2009

Winter (Zemestan)

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغران است

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت و سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمان

تنفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

سیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای

1 comment:

Anonymous said...

I love this poem. it's the reality of life today