سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغران است
و گر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت و سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمان
تنفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
سیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای
1 comment:
I love this poem. it's the reality of life today
Post a Comment